تبليغاتX
پابرهنه

paberahne789

ژاله سیفی

paberahne789

http://paberahne789.blogfa.com

پابرهنه

پابرهنه

پابرهنه

ژاله سیفی هستم
شاعر - نویسنده - نقاش
متولد رشت
گاهی می خوانم
گاهی می نویسم
گاهی می نوازم
پشت همین میز
جلوی همین پنجره
پهلوی همین درد.

پابرهنه

                        

                             « برای کسانی که در خیابان آزادی را فریاد می زنند »

راست می ایستم      روی بازوی راستم

واز خال کوبی ذلت بالا می روم

باز هم برایم از زاپاتا بگو

از خیابان و      ریش ناصرالدین شاه

چقدر این غریزه ی میهنی حقیر شده

توهم یک رنگ

شلوار تمام آسمان را خیس می کند

انگار حقی زیر پا وول می خورد

واین فیلم اثر سر زمینی ست

با پاهای کج و معوج به صف دموکراسی نمی رسند

حالا وقت گیتار است و      رقص تانگو

زن به روی پهلو افتاد      دسته گل را تو ببوس

دهان لگد مال شد        آواز را تو بخوان

برایم کارت پستالی با موج های خلیج بفرست

تا عرب ها بیهوده روی ساحل تنم آفتاب نگیرند

راستی این انفجار چندم است؟

بوی کرست چرک عربی می دهد!

به خاطر بسپار

عربستان پشت برج های دوقلو جا خورد

و پاهای ورم کرده ی ایرانی هر شب می ترکد

اینجا همه چیز می ترکد

گاهی بکارت دختر همسایه

گاهی لاستیک ماشین رئیس جمهور

و پیاده روی نصیب لاغر شدن نیست

زنده ام     برای کمی بازی

برای تراشیدن ریش های پرپشت و پشمالو

اگر در بازی خیابانی باختم

در را به روی فردا باز بگذار

افسوس

میدان آزادی هیچ دردی از جمهوری کم نمی کند .

                                                       ژاله سیفی ـ تیر ۸۸

 

+ نوشته شده در ساعت 0:57 توسط ژاله سیفی |
                

فسیل ها تیک عصبی گرفتند

گل های لای دفتر    بوی جمهوری نمی دهند

اردی بهشت که وارونه آمد

در راهروی همین امامزاده انقلاب شد!

همیشه جمعه سیاه بود

سرنوشت خلاصه ای بود از بن بست

بخشی از شلوغی بانک ملی

تو به کارهای روزانه نمی رسی

به غلط خوانی حافظ و

دف افغانی نمی رسی

جنازه ی زن های پابرهنه     

در شلوغی صعود جرثقیل

می کشم

خون غلیظ تر از آن است

سرنگ   عقده هایم را نئشه کند

بی پیله و شیله بگویم

تکانم بده

با لهجه ی پائین شهر

در تجاوز لگدمال شده ی جنس دوم

پاره ام کن  

پشت بلیط های باطله

در خلاصه ی کلوچه و شب بخیر

انگار کسی روی شناسنامه ام نشسته

اشتباه با کبوتر جفت گیری می کند

چه اشتباه فاحشی!

طبل خدا گیوه های محمد بود

زن را به لرزه انداخت

بنویس

این ضعیفه چه ماهیچه های سفتی دارد

قلبی به اندازه ی کوه

 با هیچ مشتی نرم نمی شود

طناب را بکشید

نه این موهای عریان

نه این لاک های بنفش

هیچ چیز مرا

 به جوانی ام چفت نمی کند.

                                   ژاله سیفی- اردیبهشت ۸۸

 

+ نوشته شده در ساعت 21:37 توسط ژاله سیفی |
                  

 سطری در من جا به جا شده

یا چیزی به این آهنگ اضافه

که این سرود ملی تمام نمی شود

مادرم می گفت :

آسمان ایران سه رنگ دارد

سبز     سفید      قرمز

حالا که بزرگ شدم

هر سال سبزه ها را به هم گره می زنم

به احترام گلهای سرخ می ایستم

و این پیراهن سفید بخت

هر روز سیاه می شود

سیاه     سیاه      سیاه

حافظه همین میدان تنهاست

همین تهران قدیم

 بوی لوکوموتیو می دهد

دور خودش می چرخد

آواز می خواند و

آزادی هی دور می شود

آنقدر دور

وطن دیگر روی تاج خودش نیست

زمستان که جفتک پراند

ماهی دمش را بالا زد

سیب از روی دامن نابالغ دختران افتاد

و من روی نام مستعارم غلتیدم

آنقدر غلت زدم

آسمان کهنه دور خودش خزه بست

و صدایی روی فرکانس رادیو افتاد

صدایی که آرام و لرزان می گفت

از هر طیاره پریدم

روی بام خودم رسیدم

مدرسه تعطیل است

و سکوت پشت ماشین شهرداری نارنجی ست

لبخند کودکان دیگر کوک نیست

شاید انتظار

یادداشت چسبیده به روی یخچال بود

در افسردگی آشپزخانه     و نامه های عاشقانه

گاهی     دستی به بخار پنجره بکش

شاید زنی روی بغضش مرده باشد.

                                         ژاله سیفی

 

+ نوشته شده در ساعت 16:32 توسط ژاله سیفی |
                     

تنها سرگرمی من تبعید مورچه هاست

و شلنگ را بستن به سوراخ موش ها

من ساکن همین بوسه ام

اشکی که اتفاق نیفتاده

گلویی که نخ نخ ریسه می رود

خوش آمدید

کودکی ام را به دیوار های خاک و سرمه

یادگاری کنده ام

و کلاغ روی موهایم    سالهاست مرده است

توی حنجره ام دیگر تکانی از عشق نیست

یک طرفم چاقو

طرف دیگرم    رگ های پررو

واین وسط دست های لاعلاج

که روی دامن خدا جلق می زنند

چقدر شلوارم تنگ است

ضخامت ران هایم 

 احساس شهر را حشری می کند

و شهر پشت شکمبه ی مسجد

هر شب دعای القوس می خواند

دیگر چیزی نیست

به جز چارپایه     سقف پاپتی

وریسمانی که از عفونت هی نازک می شود

کاش کبریت بی خطر از آسمان خدا بیفتد

در لحاف و ملافه ای از عادت ماهانه

تا کوچه ها را گم نکنم

کوچه ی بغل دستی

خلیچ بی لنگ است

با النگو های بدلی   در طشت له شده

ای کاش روزهای  پاشکسته

با شلوار پاچه گشاد

در شب های کارون بخندند

شهر را چراغانی کرده ام

کفن سیاه پوشیدم

این روز ها

تمام ایران برایم تابوتی بی در است.

                                          ژاله سیفی

 

 

+ نوشته شده در ساعت 22:46 توسط ژاله سیفی |
                   

دردهایم خون جهنده ی خوک

سرگردان در غریزه ی شهر

با زنگوله های عریان

روی جهازی از سنگ

کورتاژ می شوم

زخم هایم بر مبل های سلطنتی تکیه می زنند

می پرسم

در پایان کدام حراج سگ ها مدام پارس می کنند

شب    و شب زیبا بود

صبح    و صبح مجسمه را با طنابی از خون پائین کشیدند!

اعتراف می کنم

ناف جنین ما به سرنوشت خدا بسته بود

اعتراف می کنم

دریا جای بازی کوسه های گرسنه نیست !

پرنده که پرید

با سوالی رو به جوخه

در حافظه ی گلاب و شمع دفن شدیم

باران عجیبی بارید

کرم های خاکی

 در بستر ساده لوحانه ی خون هی وول می خوردند

سر بالایی غریبی بود

عکس بچه هایم را پیچیدم    لای پتو

در بازرسی بعدی

خطبه بود و آیه

آگهی ترحم

چیزی توی گوشم زوزه می کشید 

مثل اذان بی وقت سحر    

گفتند : « نامش همین است »

ژاله    عاریتی چهل تکه

المثنی اتفاق

و او ساق هایش را  زیر چادر سیاه چال کرد!

                                               

 

                              

 

 

+ نوشته شده در ساعت 16:16 توسط ژاله سیفی |
                                                                 

        تق تق

شناسنامه ام را طاق زده ام
با صدف های ساحل قانقاریا
هیچ پرنده ای نام پدر را کوچ نکرد
از هر طرف  درخت کریسمس که می افتم
سال تحویل نمی شود
با قباله های مسیح تمام جهان را صلیب می کشم
می ترسم از قبیله ی مورچه ها
که شام آخر هی تمام نمی شود
هیچ یدبیضایی از پشت بیضه های مرد بیرون نپرید
می زنم کانال بعدی
تسبیح برای چرخاندن است
بعدی
کلاه شاپو برای گرفتن باج سیبیل
بعدی
که منم
با گسل های زنانه
با گیپور و منجوق
مناره ها را چفت می کنم به خدا
جیغ می کشم
گربه ی روی نقشه می پرد
راه که گم شود
چراغ زنبوری دهان هیچ کندویی را شیرین نخواهد کرد
سیب که افتاد
ایران زیر کرسی بود
جهان می درخشید زیر فرش کاشان
حالا در را باز کن
مورچه ها
اهلی طواف من شده اند.

                              ژاله سیفی

+ نوشته شده در ساعت 0:19 توسط ژاله سیفی |
                                                                                       

                (۱)

یکی پس از دیگری زمین می خوریم

طالع نحس روزمرگی

پنجره ی نیم باز خاطره ای تلخ است

کودکی     پشت تپه ها

زیر مهی خفیف لاف می زند

ارتفاع چیزی نیست    

جز پرنده ی شکسته بال

روز و شب

مدوریم در خود

کرکره ها که بالا می روند

خر خره ها در ناشتای صبح

تکا لیف شب را خط می زنند

توپی شیشه ی پنجره را

به رسم یاد بود می بوسد

به توپ که نگاه می کنم

جهان درون دروازه ای خالی چرخ می خورد .

 

                 (۲)

صندلی ها را می چینم  

یکی پس از دیگری

سکوت در ردیف اول

زن در وسط

و ردیف آخر آزادی

ابری تیره روی صحنه چتر می شود

پچ پچ     وصدای زن

پچ پچ     و حقوق زن

پچ پچ     و رنگ موی زن

پچ پچ     و دست مزد زن

و بعد

چند دقیقه آنتراکت

 

وکیلم!!!

طپشی داغ در توری سفید نقش می بندد

عرقی سرد بر پیشانی عاقد می نشیند

ومگسی که روی شناسنامه می ریند

چراغ ها روشن می شوند

زن در پوست مرد گم شده است.

                                      ژاله سیفی

+ نوشته شده در ساعت 14:56 توسط ژاله سیفی |
                     

من شاهزاده ای هستم

همه جای جهان درختی کاشته ام

روی ونیز

با ماهی سفید تپلی همخوابه شدم

افتادم روی کوه های آلپ

اتحاد اروپا سر سبز شد

در جبل الطارق ترقه ای ترکاندم

عرب های ملخ خور پرواز کردند

من اعتراف می کنم

سی سال پشت در های بسته چریدم

از فشار پنجه های من بود    

  « بریتنی » افسرده شد

به دیوار چین که رسیدم

تفم افتاد

توی رود خانه ی گنگ

و اجناس چینی همه تخمی شد

در هند روی هندوانه ها نشستم

فریاد زدم

تن داغ     سینه ی داغ

از داغی تن من بود   ایفل آبستن شد

رسیدم    به لنکور و پنگوئن های کوتاه

نشستم    روی شانه های سفید  پسر روس

مکیدم     لب های کلفت دختر گرباچف را

پریدم روی شاخ آفریقا

دیدم زن های سیاه

عجب سینه های درشتی دارند

در برزیل

زیر زیلو های کثیف رنگ عوض کردم

شدم مار زنگی

مرد های شرقی را سخت دوست می داشت

از وحشت من بود

« لوپز » بدنش را بیمه کرد

افتادم    توی بیابان های مصر

خوابیدم   لابه لای ران های سیاه « ابوالهول »

به ایران که رسیدم

ناگهان قلبم ترکید

و خرمشهر آزاد شد!

                           ژاله سیفی

+ نوشته شده در ساعت 19:48 توسط ژاله سیفی |
           

   (۱)                         

 بریدیم

پارچه های گل گلی

دست های عریان

طناب افتتاح نمایش بزرگ

ناف بچه ی ولگرد را!

نه بریدیم از زندگی!

از کوچه های خاکی گذشتیم

در حوالی آخور اسب ها

به مردی رسیدیم

نجیب بود مثل اسب

مشت ها را گره کردیم

تاریخ سرفه می کرد

سگ ها مدام پارس می کردند

قیامت بود و غوغا

هنوز چند ثانیه به تحویل سال مانده بود

ماهی لبخندی دروغین به لب داشت

سبزه ها موهایشان را زرد کرده بودند    مد روز بود

آینه به قد خورشید نور نداشت

سال تحویل شد

جای پایی روی ماه درخشید

همه خوشحال شدیم

مردم سفره هایشان را

به علامت سالی پر بار بالا بردند

روزنامه ها تیتر زدند

« ماهی اوزن برون حلال شد »

هورا کشیدیم

کلاه هایمان را به بالا پرتاب کردیم

و باران بود که می بارید   به سر طاس ما

عادت کردیم به ظرف های یکبار مصرف

پشت میز نشستیم

و انگشتی که علامت سوال بود ماشه را کشید

همسایه ها پنجره هایشان را بستند

و ما لب هایمان را

زدیم به دریا

یونس شدیم   در شکم نهنگ

بببببببببریدیم.

 

   (۲)

 

فقط چند ثانیه

پرنده ای که لای دفتر بود    پرید    

پائیزم کمی لاغر شد!

درنگ نمی کنم

موهایم گیر کرده

به بختِ سیاه سه نسل      قبلِ خودم

ببخشید

تمام کوچه های بن بست را سر زدم

شانه های البرز را تکاندم

چیزی نبود

جز هسته ی هلو

و هق هق دختر همسایه

با صوتِ بچه های کوچه

عاشق نمی شویم   که نمی شویم!

سری به بازار می زنم

تمام سیب های سرخ را کرم خورده است!

                                                    ژاله سیفی

 

+ نوشته شده در ساعت 22:20 توسط ژاله سیفی |

            

 

بیچاره تر از زمین

منم     زمین خورده ام

به خاطر حکمی در این حوالی

قهوه می نوشد

 با سیبیل های کلفت

حق برهنه تر می شود

ببین    شرجی هوا هم

به خاطر این زن تب نمی کند

 باز تاب نبضم

در روزنامه ی بعدی چاپ می شود

در هفته ای که لنگه کفش

کارت پستال روز است

 بسته ها را باز می کنم

چیزی نیست

جز اشکی فرو ریخته در شیشه

و دندانی به رنگ نقره

 خشم فرداست

نه    بگو فوتمان نکنند

ما با باران بهار هم پاک نمی شویم!

نه    بگو چشممان را نبندند

شکل فاجعه در عکس تا شده گم نمی شود

 به اندازه ی کبودی جغرافیای جهان

تنم دلهره دارد

پشت به آینه ای که شکست

زنانگی ام کم می شود

گاه مجسمه ای می شوم   نمک می گرید

نفرین به جمعه ای که در کوچه های بوسه     پژمرد

سرزمین من روی بال دو طوقی ست

در کوچه های قیصر   و رقص قداره ها

 حالا پلکت را بمال     به آب رودخانه ام

شاید قایقم بی پارو به ساحل برسد

در دور دست

غروب در آغوش کبوتری پهلو گرفته

 دارد  تخم می گذارد

در که باز شود

تو هم قاصدک در به دری

نه تو    حتی ایستگاه هم

مرا به سمت انتظار نمی برد!

سکوت که می کنم

ظرف های چینی می شکنند

از بالا به پائین دکمه ها می افتند

و عمر ما تمام می شود!

دستی در هواپیما تکان می خورد

و دور از هم کسی هوایمان را ندارد.

                                          ژاله سیفی ــ اردیبهشت ۸۷  

                

+ نوشته شده در ساعت 0:48 توسط ژاله سیفی |
 

      ایران

 

ساعتم را دزدیدند

 

کفشهام در فرودگاه جا ماند

 

پنجره را باز می کنم

 

دیگر تو نیستی

 

خوک همسایه است

 

صدای سیفون

 

دنگ دنگِ ناقوس کلیسا

 

خواستم بکشم

 

سبز    سفید     قرمز

 

نشد!

 

خواستم پاک کنم      با اشکهام

 

نشد!

 

رنگ را می پاشم روی بوم

 

گربه ای سیاه      زل می زند    به چشمهام.

 

       ----------------------------------------

 

    غربت

   

به هر کجا که بیفتم

 

از هرکجا که بیفتم

 

روی چشمان آبی یک مرد

 

موهای بور

 

دسته گل های زرد

 

روی شاخ آفریقا

 

پیچ سیبیل های بابا نوئل

 

به هر کجا که بیفتم

 

هیچ جا مثل جنوب بوی نفت نمی دهد.

 

                                       ژاله سیفی-  اسفند ۸۶ 

 

+ نوشته شده در ساعت 17:29 توسط ژاله سیفی |
 

کوفت هم نمی افتد

از این آسمان     به جیب پاره ی ما

فقط صدای خُر وُ پف است

و لاك پشتِ چپ شده

سرت را بدزد

ازپشتي كه در پشتت سنگر مي گيرند

 

اعلام شد

ترميم نمي شويم    مثل حباب

زمين نيم متر فلج شده

وتيك تاكِ ساعت      كمي لاغر

تف خورديم      به طلسم

و مردي    كثيف شد     ته شناسنامه

 

انگشت به انگشت

با شاقولي بي تعادل

به هم زديم       آش پشتِ هوس را

ما فقط دو امضاء بوديم

بدون تاريخ.

                        ژاله سيفي ـ دي ۸۶

 

 

+ نوشته شده در ساعت 0:9 توسط ژاله سیفی |
  

 

این کلمات مگس نیستند

که بیفتند      روی اعصاب شما

یا تحریف شوند      به زبان کلاغ

روسری

شال

کفش اسپرت

دلم می خواهد لباس رنگی بپوشم

وچنان چاقو را فرو کنم    به شکم خربزه

که دنیا خراب شود    به سر هر چه پسر بي عرضه

چرا پائيز تمام نمي شود؟

پدرم هر شب ماه را به خانه مي آورد!

و مادرم به نقطه ي جوش مي رسد!

اتو سر مي خورد    روي نگاهم

و كفش هايم خود به خود طلاق مي گيرند!

بسم الله

به خدا من دختر جني نيستم

فقط دوست دارم جوراب ببافم     به كف پاي آسمان

وكمي پسته بشكنم    روي سر طاس تاريخ

آ آ آ آ آي    خرت و پرت هاي عريان

قيچي ام نكنيد!

به مدت انقضاي من يك سيب باقي ست!

شامپو

صابون لوكس

حوله برق لامع

مي خواهم جهان را براي هميشه بشويم!

                                  ژاله سيفي ــ آذر ۸۶                       

+ نوشته شده در ساعت 18:5 توسط ژاله سیفی |

قالب وبلاگ

پلنگ

free template blog

قالب ایران بلاگ

قالب بلاگفا

قالب پرشین وبلاگ

قالب پرشین وبلاگ

قالب

شهر اینترنتی ایرانیان

بهترین سایت تفریحی ایران