کتاب راباز می کنم
« ما هم به خود می بازیم – هم به دیگری
و قرن بیست و یکم شاید که نیاید » بهزاد خواجات
آنقدر جدول ضرب را تکرار کردیم
مثل مهر سرنوشت به پیشانی یمان چسبید
حالا هیچ عددی نه از یادمان می رود
نه هر روز مرگمان هی تکرار می شود
مثل روزهای هفته
که فقط پنجشنبه بوی شمع می دهد
بوی یاس و قرآن
دلم هوای گرگم به هوا دارد
شاید گرگ همان چوپان دروغگو بود
شهر را دور تسبیح و سجاده چرخاند
گاهی خودم را روی خط عابر پیاده
در کاسه ی سکه های ریز و درشت
گم می کنم
سازم را می چسبانم به درد
گاهی دلم می خواهد آنقدر کودک شوم
بادکنکم را به لب های خدا بچسبانم
گاهی دلم می خواهد آنقدر بزرگ باشم
عقده هایم را به گوش خدا بدوزم
نیمی از من در مترو تهران جا مانده
فقط روی یک ریل بالا و پایین می شود
نمی دانم آینده روی کدام عقربه گیر کرده است
که تمام ساعت ها به وقت گرینیچ زنگ می زنند
گوشی را بر می دارم
روزها پس از دیگری می ریزنند
و جسدم روی کاناپه خوابیده است
جهان روی ماهواره هی تکرار می شود
پشت بام دستشویی سیگار تکرار می شود
از بیکاری مدام عینکم جا به جا می شود
و خورشید سینه های مرمری اش را می لرزاند
روسری ام خود به خود می ریزد پایین تا صلح معنا شود
حالا تو به من بگو
زیر این آفتاب ۳۸ درجه
« اصلن موضوع چیز دیگری ست »
این طور نیست ؟
آقای دکتر...
ژاله سیفی - شهریور- ۸۸