(۱)
بریدیم
پارچه های گل گلی
دست های عریان
طناب افتتاح نمایش بزرگ
ناف بچه ی ولگرد را!
نه بریدیم از زندگی!
از کوچه های خاکی گذشتیم
در حوالی آخور اسب ها
به مردی رسیدیم
نجیب بود مثل اسب
مشت ها را گره کردیم
تاریخ سرفه می کرد
سگ ها مدام پارس می کردند
قیامت بود و غوغا
هنوز چند ثانیه به تحویل سال مانده بود
ماهی لبخندی دروغین به لب داشت
سبزه ها موهایشان را زرد کرده بودند مد روز بود
آینه به قد خورشید نور نداشت
سال تحویل شد
جای پایی روی ماه درخشید
همه خوشحال شدیم
مردم سفره هایشان را
به علامت سالی پر بار بالا بردند
روزنامه ها تیتر زدند
« ماهی اوزن برون حلال شد »
هورا کشیدیم
کلاه هایمان را به بالا پرتاب کردیم
و باران بود که می بارید به سر طاس ما
عادت کردیم به ظرف های یکبار مصرف
پشت میز نشستیم
و انگشتی که علامت سوال بود ماشه را کشید
همسایه ها پنجره هایشان را بستند
و ما لب هایمان را
زدیم به دریا
یونس شدیم در شکم نهنگ
بببببببببریدیم.
(۲)
فقط چند ثانیه
پرنده ای که لای دفتر بود پرید
پائیزم کمی لاغر شد!
درنگ نمی کنم
موهایم گیر کرده
به بختِ سیاه سه نسل قبلِ خودم
ببخشید
تمام کوچه های بن بست را سر زدم
شانه های البرز را تکاندم
چیزی نبود
جز هسته ی هلو
و هق هق دختر همسایه
با صوتِ بچه های کوچه
عاشق نمی شویم که نمی شویم!
سری به بازار می زنم
تمام سیب های سرخ را کرم خورده است!
ژاله سیفی

