دردهایم خون جهنده ی خوک
سرگردان در غریزه ی شهر
با زنگوله های عریان
روی جهازی از سنگ
کورتاژ می شوم
زخم هایم بر مبل های سلطنتی تکیه می زنند
می پرسم
در پایان کدام حراج سگ ها مدام پارس می کنند
شب و شب زیبا بود
صبح و صبح مجسمه را با طنابی از خون پائین کشیدند!
اعتراف می کنم
ناف جنین ما به سرنوشت خدا بسته بود
اعتراف می کنم
دریا جای بازی کوسه های گرسنه نیست !
پرنده که پرید
با سوالی رو به جوخه
در حافظه ی گلاب و شمع دفن شدیم
باران عجیبی بارید
کرم های خاکی
در بستر ساده لوحانه ی خون هی وول می خوردند
سر بالایی غریبی بود
عکس بچه هایم را پیچیدم لای پتو
در بازرسی بعدی
خطبه بود و آیه
آگهی ترحم
چیزی توی گوشم زوزه می کشید
مثل اذان بی وقت سحر
گفتند : « نامش همین است »
ژاله عاریتی چهل تکه
المثنی اتفاق
و او ساق هایش را زیر چادر سیاه چال کرد!


