تنها سرگرمی من تبعید مورچه هاست
و شلنگ را بستن به سوراخ موش ها
من ساکن همین بوسه ام
اشکی که اتفاق نیفتاده
گلویی که نخ نخ ریسه می رود
خوش آمدید
کودکی ام را به دیوار های خاک و سرمه
یادگاری کنده ام
و کلاغ روی موهایم سالهاست مرده است
توی حنجره ام دیگر تکانی از عشق نیست
یک طرفم چاقو
طرف دیگرم رگ های پررو
واین وسط دست های لاعلاج
که روی دامن خدا جلق می زنند
چقدر شلوارم تنگ است
ضخامت ران هایم
احساس شهر را حشری می کند
و شهر پشت شکمبه ی مسجد
هر شب دعای القوس می خواند
دیگر چیزی نیست
به جز چارپایه سقف پاپتی
وریسمانی که از عفونت هی نازک می شود
کاش کبریت بی خطر از آسمان خدا بیفتد
در لحاف و ملافه ای از عادت ماهانه
تا کوچه ها را گم نکنم
کوچه ی بغل دستی
خلیچ بی لنگ است
با النگو های بدلی در طشت له شده
ای کاش روزهای پاشکسته
با شلوار پاچه گشاد
در شب های کارون بخندند
شهر را چراغانی کرده ام
کفن سیاه پوشیدم
این روز ها
تمام ایران برایم تابوتی بی در است.
ژاله سیفی
