سطری در من جا به جا شده
یا چیزی به این آهنگ اضافه
که این سرود ملی تمام نمی شود
مادرم می گفت :
آسمان ایران سه رنگ دارد
سبز سفید قرمز
حالا که بزرگ شدم
هر سال سبزه ها را به هم گره می زنم
به احترام گلهای سرخ می ایستم
و این پیراهن سفید بخت
هر روز سیاه می شود
سیاه سیاه سیاه
حافظه همین میدان تنهاست
همین تهران قدیم
بوی لوکوموتیو می دهد
دور خودش می چرخد
آواز می خواند و
آزادی هی دور می شود
آنقدر دور
وطن دیگر روی تاج خودش نیست
زمستان که جفتک پراند
ماهی دمش را بالا زد
سیب از روی دامن نابالغ دختران افتاد
و من روی نام مستعارم غلتیدم
آنقدر غلت زدم
آسمان کهنه دور خودش خزه بست
و صدایی روی فرکانس رادیو افتاد
صدایی که آرام و لرزان می گفت
از هر طیاره پریدم
روی بام خودم رسیدم
مدرسه تعطیل است
و سکوت پشت ماشین شهرداری نارنجی ست
لبخند کودکان دیگر کوک نیست
شاید انتظار
یادداشت چسبیده به روی یخچال بود
در افسردگی آشپزخانه و نامه های عاشقانه
گاهی دستی به بخار پنجره بکش
شاید زنی روی بغضش مرده باشد.
ژاله سیفی
