
بیچاره تر از زمین
منم زمین خورده ام
به خاطر حکمی در این حوالی
قهوه می نوشد
با سیبیل های کلفت
حق برهنه تر می شود
ببین شرجی هوا هم
به خاطر این زن تب نمی کند
باز تاب نبضم
در روزنامه ی بعدی چاپ می شود
در هفته ای که لنگه کفش
کارت پستال روز است
بسته ها را باز می کنم
چیزی نیست
جز اشکی فرو ریخته در شیشه
و دندانی به رنگ نقره
خشم فرداست
نه بگو فوتمان نکنند
ما با باران بهار هم پاک نمی شویم!
نه بگو چشممان را نبندند
شکل فاجعه در عکس تا شده گم نمی شود
به اندازه ی کبودی جغرافیای جهان
تنم دلهره دارد
پشت به آینه ای که شکست
زنانگی ام کم می شود
گاه مجسمه ای می شوم نمک می گرید
نفرین به جمعه ای که در کوچه های بوسه پژمرد
سرزمین من روی بال دو طوقی ست
در کوچه های قیصر و رقص قداره ها
حالا پلکت را بمال به آب رودخانه ام
شاید قایقم بی پارو به ساحل برسد
در دور دست
غروب در آغوش کبوتری پهلو گرفته
دارد تخم می گذارد
در که باز شود
تو هم قاصدک در به دری
نه تو حتی ایستگاه هم
مرا به سمت انتظار نمی برد!
سکوت که می کنم
ظرف های چینی می شکنند
از بالا به پائین دکمه ها می افتند
و عمر ما تمام می شود!
دستی در هواپیما تکان می خورد
و دور از هم کسی هوایمان را ندارد.
ژاله سیفی ــ اردیبهشت ۸۷

